|
به طبيعت اعتماد کنيم!
در روزگار ما تشخيص دقيق زمان، حتي
هزارم ثانيهها، با تکنولوژي پيشرفته در زمانسنجها، مانند ساعت و
کرنومتر آسان شده است. اما اين مهم يعني تشخيص زمان، تا گذشتهاي نه
چندان دور آسان نبوده است. مسلمانان از جمله مردم کاشان هم براي تشخيص
اوقات شرعي بهويژه سحر و افطار روشهاي گوناگوني را ابداع کردهاند که
يکي از متداولترين روشهاي تشخيص سحر، بهخصوص در مناطق کويري مانند
يزد، کرمان و کاشان، شناخت ستارگان سحري و موقعيت آنها در آسمان است.
يکي ديگر از روشهاي تشخيص سحر، بانگ خروس است. خروس، شب هنگام 3 بار
ميخواند: بار اول نيمه شب، بار دوم ساعتي پس از نيمه شب و بار سوم
هنگام سحر.
ممکن است ساعتها گاهي خطا کنند، يا باتري تلفن همراه تمام شود، اما
خروس، بدون شک خطا نميکند!
منبع: جامجم، 27/6/87
×××
دادائيم چيست؟
«دادا» يا «دادائيسم» يکي از
جنجاليترين جنبشهاي هنري نيمه اول قرن بيست بود که پيروان آن با خلق
آگاهانه آثار هنري بيمايه و مضحک و اشعار پوچ و نامعقول و با ديدگاهي
پوچگرا و گرايشي ضد هنري و اعتراضي به تمسخر و ريشخند تمدن و فرهنگ
ادبي و هنري عصر خويش پرداختند.
کارهاي بهدور از عقل، غيرعادي و متضاد دادائيستها در واقع واکنشي بود
به خشونت و وحشيگريهاي غيرقابل فهم و بيسابقه جنگ جهاني اول (1918-
1914) همچنين محرک اصلي آنان اين عقيده بود که ارزشهاي اخلاقي
ريشهدار اروپائيان (همچون مليپرستي، نظاميگرايي و حتي سنت ديرينه
فلسفه عقلانيت) در دهشت ناشي از جنگ دلالت داشتند. اين بود که تمام
ارزشها بايستي از ريشه قلع و قمع ميشدند. «دادا با همه چيز مخالف است
حتي با دادا». اين اشعار هنرمنداني بود که آشفتگي روزگار خويش را
برنميتافتند و به نفي هرگونه زيبايي در هنر ميپرداختند. برخي
دادائيسم را به مکتب پوچگراي «نيهيليسم» نسبت ميدهند. البته تأثير
اين مکتب بر دادائيسم غيرقابل انکار است. اما دادائيستها از جنبش خود
بهعنوان«تصديق زندگي در چهره مرگ» سخن ميگفتند. درسال 1916 بود که
جنبش دادا، توانست نام و هويت مشخصي کسب کند. با وجود اين، آثار
پراکنده هنرمنداني از چند سال پيش فضا را براي چنين جنبشي مهيا کرده
بود. در سال 1913 هنرمندي فرانسوي به نام مارسل دو شامپ اولين نمايشگاه
آمادههاي خود را برپا کرد که در آن وي پيشپا افتادهترين لوازم
روزمره از قبيل لاستيک دوچرخه و قفسه بطري را برپايههاي مجسمهها قرار
داده و با معرفي آنها به عنوان «هنر» آنها را در معرض ديد عموم گذاشته
بود دو شامپ و ديگر هنرمند فرانسوي، فرانسيس پيکابيا در سال 1915 در
شهر نيويورک اقامت دائم برگزيدند و در آنجا به خلق آثار بازيگو شانهاي
از نقاشي، طراحي و مجسمهسازي به شکل ماشينآلات عجيب و غريبي
پرداختند. اين آثار توجه برخي از اجتماعات اما فعال حاميان دلسوز،
نويسندگان و هنرمنداني از جمله عکاس معروف من ري (Man Ray) را
برانگيخت. جريان دادائيسم از فوريه 1916 با افتتاح کافه لتار توسط شاعر
و موسيقيدان آلماني هوگوبال و همسرش در شهر زوريخ، سوئيس بهطور جدي
آغاز شد. سوئيس به عنوان کشوري بيطرف در جنگ جهاني اول، همواره
پناهگاهي براي آوارگان جنگ بود و کافه ولتاد از آغاز، به مکاني براي
گردهمايي گروههايي هنرمندان و متفکران از سراسر دنيا تبديل شد. جنگ
جهانيا ول هنرمندان اروپا را در يأس عميقي فرو برده بود. آنان که روزي
دستاوردهاي جهان مدرن را بيچون و چرا ميپذيرفتند به ناگاه به مبارزه
با آنان درآمدند. اين گروهها به تدريج در زير پرچم مکتب جديدي به نام
دادائيسم گرد هم آمدند، نامي که مأخذ آن نامعلوم ماند.
تريستان تزارا شاعر فرانسوي رومانيايي الاصل که مروجان برجسته اين نهضت
بهشمار ميرفت، خود ادعاي تأليف آن را داشت. عده زيادي نيز اظهار
کردند که اين نام بهصورت کاملاً اتفاقي از يکي از صفحات يک فرهنگ لغت
فرانسوي در کافه ولتار انتخاب شده است. به هر دوي نام دادا که واژهاي
فرانسوي به معناي «اسب گهوارهاي» بود با ابهام و پوچي و آشکارش در
آغازين مراحل حمايت عموم جامعه را از آن خود کرد. در بيانيه دادائيسم
1018 «زارا» اظهار کرد که دادا به معناي هيچ است. وقايع عصرهاي کافه
ولتار همگي به قصد خشم برانگيز بودند و عموماً گردانندگان آن شاعران
عضو جنبش هنري ايتاليايي «فوتوريستها» بودند که تا حدودي به اين جنبش
نزديک شدند و پيروان آن جنبههايي از دنياي مدرن همچون ماشينآلات و
سرعت را تمجيد ميکردند. در اين جلسات، قابليت فهم در حداقل بود و اعضا
عموماً لباسهاي عجيب و بيگانهوار به تن ميکردند. هنرمندان فرانسوي
«ژان آرپ» که يک شب بهصورت اتفاقي در يکي از جلسات داداها حضور
يافتهها بود جمع آنها را اينچنين توصيف ميکرد: «در آنجا يک هياهوي
کامل حکمفرماست.... مردم در اطراف ما فرياد ميکشيدند، ميخنديدند و با
اشارههاي سر و دست با هم صحبت ميکردند. هنري که دادائيستها سعي در
ترويج آن داشتند هنر کودکان، ديوانگان، غيرغربيها و هر شخص ديگري بود
که از نرمهاي رايج جامعه اروپايي تبعيت نميکرد.
در سال 1916 يک سال پس از پايهگذاري دادائيسم کانون آن تغيير يافت و
«بال» در 1917 اين جنبش را خاتمه داد. «تزارا» با انتشار مجله «دادا»
در زوريخ همچنان به فعاليت خود ادامه ميداد، اما «هوسنبک» در 1917 به
پايتخت جنگزده آلمان، برلين بازگشت مکاني که دادا در آن رنگ سياسيتري
به خود گرفته بود. او در آنجا سوسياليسم که فلسفه سياسي دادا و عقيده
محوري آن بود متعهد شد و اعلام کرد که «هنرمندان و بورژواها دو قطب
مخالف هستند که در صورت عشق به يکي بايد قيد آن ديگري را زد».
دادائيستهاي آلماني ديگر با تلفيق سبکهاي نوين ديگر در اين جنبش بيش
از پيش آن را وسيلهاي براي هجوم به دولت و اجتماع آلمان قرار دادند.
(تکنيک «فوتومونتاژ» توسط هنرمندان اين جنبش ابداع شده است) و آثار
دادائيستي اين دوره به نمايش بينظميهاي اجتماعي و سياسي اين کشور
جنگزده پرداختند. مراکز ديگر فعاليت داداها در آلمان شهرهاي کلن و
هانوور بود ماکس ارنست و اسکوويترز در اين شهرها با نقاشيها و
مجسمههايشان در بقاي اين جنبش در آلمان کوشيدند آخرين مأمن دادائيسم
شهر پرآوازه پاريس بود. شهري که لقب پايتخت هنري را سالها پيشتر از
فلورانس و ديگر شهرهاي ايتاليا ربوده بود. اين شهر که مرکز تمام
جنبشهاي نوين محسوب ميشد بين سالهاي 1919 تا 1922 برجستهترين
هنرمندان دادائيسم از جمله زارا، ارنست، پيکابيا، دوشان، من ري و آلپ
را اسکان داد.
در اواخر سال 1922 جنبش دادائيسم رو به انحلال گذاشت اختلافات متعدد و
پيدرپي در ميان برخي از اعضاي داخلي اين گروه و تألم ناشي از مقاومت
در برابر موضعگيريهاي خشمآلود سياسي و اجتماعي بيرون از عوامل اصلي
فروپاشي آن در اين دوره بودند. در پاريس تعدادي از نويسندگان برجسته از
جمله آندره برتون و لوئيس آراگون و پائول الورد به اين جنبش ملحق شدند
و هنرمندي به نام فيليپ سوپالت با ايجاد تغييراتي در برخي علائق
دادائيست هادر در غيرمنطقيگرايي و تصادف بهظهور نهضت جديدي به نام
سورئاليسم يا وهمگرايي منجر شد. علاوه بر آن، تأثيرات دادائيسم در
بسياري از جنبشهاي پسين آشکارا به چشم ميخورد که از آن جمله ميتوان
به جنبشهاي «فلوکسوس»، «پاپ آرت» و جنبش «هنر تعقلي» اشاره نمود.
روزنامه ايران
مترجم: زهره فرجي- 3/5/87
|